دانلود تحقیق در مورد سلامت روان، ارباب رجوع، عزت نفس

دانلود پایان نامه

1392)، اما اغلب پژوهشهاي اخير در قلمرو بررسي تنيدگي ناشي از کار، اين نکته را آشکار کردند که بسياري از بيماري‌هاي متداول بيش از آنکه ناشي از ميکروب‌ها و ويروس‌ها باشند بر اثر فقدان سازش و ايجاد فشار به وجود مي‌آيند(اياکوناندن و همکاران، 2009 به نقل از طاهري و همکاران، 1392). يکي از عمده ترين مسايل شغلي که معمولاً به شکل واکنش در برابر فشارهاي شغلي و سازماني در ميان کارکنان خدمات انساني ديده مي‌شود، پديده ي فرسودگي شغلي است(پرداختچي و همکاران، 2009 به نقل از طاهري و همکاران، 1392).
نكته مهم ديگر در رابطه با فرسودگي شغلي هزينه‌هاي مستقيم و غير مستقيم آن است. فرسودگي شغلي باعث غيبت كاركنان از محل كار، كاهش كيفيت كار، تعارضات بين فردي با همكاران، مشكلات جسمي‌ـ رواني، تغيير شغل و سرانجام ترك خدمت مي‌شود. ترك خدمت هزينه‌هاي زيادي براي سازمان به دنبال دارد. براساس اطلاعات موجود در اتحاديه اروپا همه ساله 20 ميليون يورو به مخارج ناشي از استرس و فرسودگي شغلي اختصاص داده مي‌شود. در ايالات متحده اين هزينه به 350 ميليون دلار در هر سال مي‌رسد (مارتينو48، 2003 به نقل از اميري و همکاران، 1390).
شواهد تحقيقاتي نشان مي‌دهد که فرسودگي شغلي با غيبت‌هاي مکرر، بازنشستگي زودرس، عملکرد نامناسب، عزت نفس پايين و از لحاظ روانشناختي با علائم افسردگي رابطه دارد. علاوه بر آن، تحقيقات متعدد ديگري نيز نشان مي‌دهند که فرسودگي شغلي با علائم روان شناختي از قبيل افسردگي، اضطراب و مشکلات جسماني از همبستگي مثبت و بالايي برخوردار است (رستمي‌و همکاران، 1387)
فرسودگي علاوه بر بروز اثرات سوئي که بر سلامت جسمي‌و رواني پرسنل بر جاي مي‌گذارد، باعث کاهش کارايي و افت کيفيت خدمات و نياز افزايش هزينه‌هاي کار مي‌شود(مظلومي‌و همکاران، 1392).
اين سندرم اثرات متعددي در زندگي اجتماعي، فيزيکي و روان شناختي فرد به جاي مي‌گذارد. پرسنل بهداشتي درماني به علت مواجهه با استرس‌هايي نظير مرگ و مير و ناتواني بيماران، مشکلات بين فردي، حمايت اجتماعي کم، فشار کاري بالا، مواجهه با تعداد زياد ارباب رجوع در روز (Duxbury et al.,1984; Lewis & Robinson, 1992; Gray-Toft & Anderson, 1985; Kelly & Cross, 1985; Topf & Dillon, 1988 به نقل از مظلومي‌و همکاران، 1392) پرستاران نسبت به سايرمشاغل آمادگي بيشتري براي درگيري در اين سندرم دارند(همان منبع).
فردي که فرسودگي شغلي را تجربه مي‌کند غالباً دچار ناراحتي، خستگي، عدم تحمل ديگران، تندخويي با بيماران و خانواده آنها، دوري جستن از همکاران، عصبانيت و به طور کلي براي همکاران خود غيرقابل تحمل مي‌شود (بروکينگ49، 1992به نقل از مظلومي‌و همکاران، 1392).
فرسودگي شغلي نيز موجب كاهش كيفيت خدمات ارايه شده به مشتريان و ارباب رجوع و به دنبال آن نارضايتي از خدمات مي‌شود، شناخت و پيشگيري از فرسودگي شغلي در ارتقاء بهداشت رواني افراد و افزايش سطح كيفيت خدمات ارايه شده، نقش بسزايي خواهد داشت(شرمن50، 2004).
همانگونه که بيان شد، عملكرد شغلي حاصل از فرسودگي شغلي به شيوه‌هاي گوناگوني از قبيل غيبت، كناره گيري از كار و تغيير عملي كار مشاهده مي‌شود. فرسودگي شغلي در مورد افرادي كه در شغل خود باقي مي‌مانند نيز موجب كاهش توليد و اثربخشي در كار مي‌گردد و با كاهش رضايت شغلي و تعهد نسبت به كار يا سازمان مرتبط است. در مورد ارتباط فرسودگي شغلي و بهداشت رواني فرض متداول اين است كه فرسودگي شغلي باعث برخي عملكردهاي نامناسب رواني مي‌شود(مسلچ و جکسون، 1981).
فرسودگي مي‌تواند عاملي براي عدم مسئوليت پذيري، غيبت و تضعيف روحيه تلقي شود. علاوه بر اين، فرسودگي با نگراني‌هاي شخصي مثل خستگي جسمي، بي خوابي، افز ايش مصرف الكل و دارو و بروز مشكلات خانوادگي رابطه دارد (مسلچ و جکسون، 1981: 100).
اخيراً شواهد پژوهشي فراوان حکايت از آن دارند که فرسودگي بر سلامت جسماني نيز تاثير منفي دارد و علاوه بر آن، به عنوان يک عامل خطرساز براي بروز بيماري‌هاي جسماني و اختلالات بدني شناخته شده است(شيروم و همکاران، 2005). علاوه بر اثرات زيانبار فرسودگي شغلي بر سلامت جسماني و رواني افراد، سازمان‌ها نيز از پيامدهاي فرسودگي شغلي رنج مي‌برند؛ از جمله مي‌توان به افزايش هزينه‌هاي مربوط به بهداشت سلامتي کارکنان، کاهش خلاقيت و ذهن انگيزي در محيط کار، فقدان مشکل گشايي و نوآوري اشاره نمود(شيروم، 2003).
پژوهش‌هايي که پيرامون ارتباط ميان جنسيت و فرسودگي شغلي انجام شده است، نشان مي‌دهد که هر چند هر دو جنس تفاوت چنداني در نمره کلي فرسودگي شغلي ندارند، اما زنان در بعد فرسودگي هيجاني و مردان در بعد کفايت شخصي بيشتر آسيب پذير هستند(ديکنسون ـ باناک و همکاران، 2007). به نظر مي‌رسد فشارهاي محيط کار و به ويژه تعارض‌هاي کارـ خانواده، زنان را بيشتر از مردان در معرض تنيدگي‌هاي روان شناختي قرار مي‌دهد(بشليده و شيخ شباني، 1390: 86).
مازلاك بر اين باور است كه فرسودگي شغلي مي‌تواند باعث افت كيفيت ارائه خدمات گردد، عاملي براي دست كشيدن از يك شغل، غيبت و يا روحيه پايين باشد و با اختلال‌هايي هم چون خستگي بدني، بي خوابي، روي آوردن به الكل و مواد و مشكلات خانوادگي و زناشويي ارتباط داشته باشد. نشانگان فرسودگي، يك اختلال رواني نيست ولي به آهستگي در طول زمان گسترش مي‌يابد و ممكن است به يك ناتواني رواني تبديل شود(شوافلي51 و همکاران، 1994 به نقل از ناستي زايي، 1387).
در جوامع امروزي فرسودگي شغلي شيوع زيادي پيدا کرده به طوري که در مشاغل گوناگون به صورت ساري و واگيردار عمل کرده و جنبه‌هاي مختلف زندگي را در بر گرفته است. ابراهيمي‌مقدم و پور احمد عنوان نمودند که اين سندرم از يک طرف موجب افزايش اعتياد، طلاق، ترك شغل، بيماريهاي جسماني و رواني(يعني اختلالهاي جسمي‌واقعي که به دليل فشار رواني ايجاد شده است) شده و از طرف ديگر موجب کاهش نيروي مولد کاري، کاهش کيفيت خدمات ارائه شده به ارباب رجوع و مشتريان و ضربه به اقتصاد و توليد گرديده است. به دليل ايجاد اين پيامدها، جامعه نيز با بحرانها و مشکلات پيچيده اي روبرو مي‌شود (ابراهيمي‌مقدم و پور احمد، 1391: 63). همچنين عزت نفس در فرد مبتلا به اين عارضه کم مي‌شود و احساس ناسودمندي مي‌کند(ساعتچي، 1387).
2-8 ) سلامت رواني
طي چند دهه اخير، مطالعه درخصوص سلامت رواني و شناخت عوامل تأثيرگذار برآن، بيش از بيش مورد توجه پژوهشگران است.
2-9 ) تعريف سلامت رواني
2-9-1 ) الگوهاي عمده در تعريف سلامتي
به طور کلي تعاريف مربوط به سلامتي از الگوهايي پديد آمده اند که جز معتقدات دانشمندان مختلف بوده اند. بر اساس اين اعتقادات سه الگوي عمده در تعريف سلامتي همواره مدنظر بوده است:
الف ) الگوي پزشکي : عقيده کلي الگوي پزشکي اين است که سلامت يعني فقدان يکي يا چند مورد از موارد مرگ، بيماري، ناراحتي، ناتواني و نارضايتي که در انگليسي به آنها «5D» گفته مي‌شود.
بنابراين اگر فرد بيمار يا در حال مرگ نباشد در حالت سلامت به سر مي‌برد. پيروان الگوي پزشکي عمدتاً بر تبيين زيست شناختي بيماري متکي بوده و تمايل دارند که بيماري و بر حسب بدکاري اندام‌ها، سلول‌ها و ساير سيستم‌هاي زيست شناختي مانند بيماري کبد، قلب يا کم خوني ناشي از سلول‌هاي داسي شکل،… تبيين کنند. الگوي پزشکي با مشکلات اجتماعي که بر سلامت اثر مي‌گذارند سر وکار ندارد. تکيه بر تفکر زيست شناختي نمي‌تواند سبب درک درستي از سلامت بر حسب عوامل روان شناختي و اجتماعي باشد و همين طور مي‌تواند در ايجاد سلامت بوسيله پيشگيري از بيماري‌هاي روان شناختي که در اثر سبک زندگي ناسالم و رفتارهاي تخريبي بوجود آمده اند، موفق باشد (باباپور، 1381).
ب ) الگوي محيطي: اين الگو از تحليل نوين اکوسيستم و خطرات محيطي به سلامتي انسان پديد آمده است. در اين الگو سلامتي بر حسب کيفيت سازش فرد با محيط به هنگام تغيير شرايط تعريف شده است. اين الگو تاثيرات وضعيت اقتصادي، اجتماعي، آموزش و عوامل محيطي چندگانه بر سلامت شخصي را در بر مي‌گيرد. برخلاف الگوي پزشکي که بر اندام‌هاي بيمار و نابهنجاري‌هاي زيست شناختي تاکيد مي‌کند، الگوي محيطي بر وضعيت‌ها و شرايط خارج از فرد که بر سلامت او تاثير مي‌گذارند، متمرکز است اين شرايط مشتمل بر آب و هوا، شرايط زندگي، در معرض مواد مضر قرار گرفتن، شرايط اقتصادي ـ اجتماعي، روابط اجتماعي، و نظام مراقبت از سلامت. بر اساس اين رويکرد بيماري و عدم سلامت يعني ناموزوني انسان با تعاملات محيطي (باباپور، 1381)
ج ) الگوي کلي نگر: اين الگو سلامتي را بر حسب کليت شخص تعريف مي‌کند و جنبه‌هاي زيست شناختي، فيزيولوژيکي، رواني، هيجاني، اجتماعي، معنوي و محيطي افراد را شامل مي‌شود و بر سلامتي بهينه، پيشگيري از بيماري و حالت‌هاي رواني و هيجاني مثبت متمرکز است. الگوي کلي نگر، سلامت معنوي را نيز در بر مي‌گيرد که الگوي پزشکي فاقد اين بعد مي‌باشد. بر خلاف الگوي پزشکي که معتقد است شخصي که بيمار نيست يا از بيماري رنج نمي‌برد، تا حد ممکن سالم است، الگوي کلي نگر، سلامت را حالت بهينه و يا رفتارهاي مثبت مي‌داند(ادلين52 و همکاران، 1999).
2-9-2 ) ابعاد سلامت
دانشمندان معتقدند که سلامت داراي ابعادي به شرح زير است:
1ـ سلامت جسماني: عبارت است از سلامت بدن که اين سلامت از طريق خوردن و آشاميدن صحيح، ورزش منظم، اجتناب از عادات مضر، آگاهي يافتن و احساس مسئوليت در قبال سلامت و تندرستي، به دنبال مراقبت‌هاي پزشکي مورد نياز و شرکت دادن در فعاليت‌هايي که به پيشگيري از بيماري کمک مي‌کند، محقق مي‌شود(ادلين و همکاران، 1999).
سلامت جسماني به منزله ادراک و انتظار مثبت از وضعيت جسماني مناسب است. اين يک واقعيت است که ما فاقد ابزارهايي هستيم که بتوانيم بطور کامل سلامت به ويژه سلامت مثبت را توصيف و پيش بيني کنيم(ادلين و همکاران، 1999).
2ـ سلامت اجتماعي : يعني توانايي انجام موثر و کارآمد نقش‌هاي اجتماعي بدون آسيب رساندن به ديگران. سلامت اجتماعي در واقع همان ارزيابي شرايط و کار فرد در جامعه است. اين بعد از سلامتي بطور مشترک توسط روانشناسان و جامعه شناسان مورد توجه قرار گرفته است (ادلين و همکاران، 1999).
3ـ سلامت هيجاني : اين بعد از سلامت به فهم هيجانها و شيوه صحيح مقابله با مشکلاتي که در زندگي روزمره پديد مي‌آيد و چگونه تحمل کردن تنيدگي، اشاره مي‌کند(ادلين و همکاران، 1999).
4ـ سلامت عقلاني : سلامت عقلاني يعني داشتن ذهن باز به عقايد و مفاهيم جديد. به عبارت ديگر سلامت عقلاني عبارتست از فهم اين نکته که شخص باطناً داراي انرژي لازم و مناسب براي انجام فعاليت‌هاي عقلاني مي‌باشد. محققان معتقدند که فعاليت‌هاي بسيار زياد يا بسيار کم، تاثير منفي بر سلامت مي‌گذارد. مقدار متوسطي از فعاليت عقلاني در حد بهينه بوده و مناسب است(نايدو53، 2000).
5ـ سلامت معنوي : در مورد سلامت معنوي تعاريف متعددي ارائه شده است. براي مثال به نظر ادلين و همکاران (1999) سلامت معنوي يعني «حالت تعادل و نظم فرد با خود و ديگران و توانايي موازنه ساختن بين نيازهاي دروني با خواسته‌ها و تقاضاهاي بقيه دنيا». اليسون (1986) سلامت معنوي را «نيروي يکپارچه بيت ذهن و بدن» و گرين برگ (1986) آنرا «عقيده به يک نيروي وحدت بخش» و برخي از مولفان ديگر سلامت معنوي را «ادراک مثبت از معني و هدف زندگي» مي‌دانند(باباپور، 1381).
6ـ سلامت رواني : مولفان مختلف تعاريف متفاوتي از سلامت روان ارائه داده اند. اين تنوع در تعاريف مي‌تواند ناشي از تفاوت رويکردهاي مختلف

این نوشته در No category ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید