دانلود تحقیق در مورد سلامت روان، بهداشت روان، کنترل عواطف

در روان شناسي و اعتقاد متفاوت مولفان نسبت به مولفه‌هاي مختلفي که در ارتباط با سلامت روان وجود دارد و در برخي مواقع بواسطه نتايجي که از پاره اي از بررسي‌هاي بدست مي‌آيد، باشد.
پيش از پرداختن به تعريف سلامتي رواني لازم است به يک نکته اشاره نماييم. سه واژه «بهداشت رواني» و «سلامت رواني» و «بهزيستي رواني» گرچه داراي معاني متفاوتي هستند، ولي در مواردي به جاي يکديگر به کار مي‌روند(هرشن سن، 1988، ترجمه منشي طوسي، 1374: 53).
بهداشت رواني زمينه تخصصي در محدوده روانپزشکي است و هدف آن ايجاد سلامت روان بوسيله پيشگيري از ابتلا به بيماري‌هاي رواني، کنترل عوامل موثر در بروز بيماري‌هاي رواني، تشخيص زودرس بيماري‌هاي رواني، پيشگيري از عوارض ناشي از برگشت بيماري‌هاي رواني و ايجاد محيط سالم براي برقراري روابط صحيح انساني است، پس بهداشت رواني علمي‌است براي بهزيستي، رفاه اجتماعي و سازش منطقي با پيش آمدهاي زندگي (هرشن سن، 1988، ترجمه منشي طوسي، 1374: 53).
براي تعريف سلامت رواني لازم است سلامت عمومي‌تعريف شود. سلامت عمومي‌عبارت است از علم و هنر پيشگيري از بيماريها و طولاني کردن سلامت و توانايي بشر که از راه کوشش‌هاي دسته جمعي افراد به منظور‌هاي زير انجام مي‌شود: سالم سازي محيط، کنترل بيماري‌هاي واگيردار، آموزش سلامت عمومي، ايجاد خدمات پزشکي و پرستاري براي تشخيص زودرس و درمان به موقع بيماري‌ها، ايجاد و توسعه يک سيستم اجتماعي که در آن هر فرد از وسايل لازم زندگي براي نگهداري سلامت رواني خود بهره مند باشد، به طوري که هر يک از افراد اجتماع بتوانند از حق طبيعي خود يعني سلامت و زندگي طولاني بهره مند شوند(مطلبي، 1373، به نقل از معنوي پور، 1391)
حال به برخي تعار ارائه شده در مورد سلامت رواني مي‌پردازيم:
دربارة تعريف مفهوم سلامت رواني، هر فرهنگي بر اساس معيارهاي خود به دنبال تعريفي از آن است؛ اين تعريف نه تنها در فرهنگ‌هاي مختلف متفاوت است بلکه در زمان‌هاي مختلف نيز فرق دارد (برانون و فيست54، 1996).
دو تعريف عمده براي سلامت رواني وجود دارد، در تعريف اول منظور از سلامت رواني، رشته اي از سلامت عمومي‌است که در زمينه کاستن بيماري‌هاي رواني در يک اجتماع فعاليت مي‌کند و در تعريف دوم سلامت رواني، به معناي سلامت فکر است و منظور نشان دادن وضع مثبت و سلامت رواني است که خود مي‌تواند نسبت به ايجاد سيستم با ارزشي درباره ايجاد تحرک و پيشرفت و تکامل در حد فردي، ملي و بين المللي کمک مي‌کند(حسيني، 1374 به نقل از معنوي پور، 1391).
امروزه سلامت رواني را جنبه اي از مفهوم کلي سلامت مي‌دانند. حال تعريف سلامت رواني چيست؟، آيا سلامتي، فقط نبود بيماري است؟
طبق نظر جورج استون (1987) سلامتي در دو گروه جاي مي‌گيرند: گروه يک، آنهايي هستند که سلامتي را نبود بيماري مي‌دانند و همه تلاش مي‌کنند تا به اين حالت ايده آل برسند؛ گروه ديگر آنهايي هستند که سلامتي را تنها نبود بيماري نمي‌دانند بلکه حرکت به طرف سلامتي بيشتر را بهتر از حرکت در جهت متضاد مي‌دانند(علي اکبري دهکردي و همکاران، 1390). آنها معتقدند سلامتي يعني بهزيستي، يعني استفاده خوب از توانمندي‌ها؛ اين گروه، سلامتي را در همه جنبه‌هاي زندگي زيستي، رواني و اجتماعي جستجو مي‌کنند(برانون و فيست، 1996)؛ براي نمونه تعريف سازمان بهداشت جهاني از مقوله سلامت رواني(1974) چنين است: سلامت رواني در مفهوم کلي بهداشت جاي مي‌گيرد و بهداشت يعني داشتن توانايي کامل براي ايفاي نقش‌هاي اجتماعي، رواني و جسمي‌و در واقع، بهداشت تنها نداشتن بيماري يا عقب ماندگي نيست (برانون و فيست، 1996).
تعريف سلامت رواني همواره در حال تغيير بوده به طوري که تعريف مورد قبول در آغاز قرن بيستم، امروزه ناقص به نظر مي‌رسد(کافي و‌هارت من55، 2008). در دهه‌هاي اخير از سوي متخصصان تعاريف متعدد و گوناگوني ارائه شده است، به همين دليل پيدا کردن تعريفي جامع براي آن امري دشوار است. پزشکان و افرادي که با ديد پزشکي به مساله نگاه مي‌کنند، بهنجاري يا سالم بودن را نداشتن علائم بيماري تلقي مي‌کنند و به عبارتي سلامتي و بيماري را در دو قطب مخالف يکديگر قرار مي‌دهند و براي اينکه فردي سالم، بيمار شود بايستي از قطب سالم به قطب مخالف برود(ذيمرمن56 و همکاران، 2008). نبود علائم بيماري رواني يا از بين رفتن علائم بيماري در اثر درمان، به اين معني نيست که فرد داراي سلامت رواني و سالم است (ميلاني فر، 1378؛ ويليامز57، 2008، به نقل از معنوي پور، 1391).
فرهنگ روان شناسي ربر58 (1996) واژه سلامت روان را براي توصيف اشخاصي به کار مي‌برد که در بالاترين سطح کنش وري رفتاري و سازش پذيري هيجاني و سازش يافتگي رفتاري هستند و فقط به اين مفهوم به کار نمي‌رود که شخص دچار بيماري نباشد (مارکس و وودز59، 2007 به نقل از معنوي پور، 1391).
سازمان جهاني سلامت، سلامت رواني را چنين تعريف مي‌کند: «سلامت رواني در درون مفهوم کلي سلامت قرار مي‌گيرد و سلامت رواني يعني توانايي کامل براي ايفاي نقش‌هاي اجتماعي، رواني و جسمي: سلامت تنها نبود بيماري و يا عقب ماندگي نيست» (گنجي، 1379).
گي60 و همکاران (2010) نيز سلامت رواني را استعداد روان براي هماهنگ، ناخوشايند و موثر کارکردن، براي موقعيت‌هاي دشوار انعطاف پذير بودن و براي ارزيابي خود تعادل داشتن تعريف کرده اند.
شاملو (1378: 18) در تعريف سلامت رواني آن را عبارت از مجموعه عواملي دانسته است که در پيشگيري از ايجاد يا پيشرفت روند وخامت اختلالات شناختي، احساسي و رفتاري در انسان نقش موثر دارند.
سهرابي و نوبخت (1379) در تعريف سلامت رواني مي‌گويد: سلامت رواني عبارت است از وضعيتي که در ضمن آن فرد توانايي بالقوه خود را براي انجام دادن وظايف شخصي و اجتماعي به کار گرفته و در نتيجه اين وضعيت هم به بالفعل کردن استعدادهاي دروني اقدام کرده و هم قادر شده است که با اجتماع کنار بيايد.
از نظر کاپلان و بارون بهداشت رواني حالت خاصي از روان است که سبب بهبود، رشد و کمال شخصيت انسان مي‌شود و به فرد کمک مي‌کند که با خود و ديگران سازگاري داشته باشد. مازلو بهداشت رواني را حاصل تامين نيازها و شکوفا شدن استعداد ذاتي انسان‌ها مي‌داند(ميرکمالي، 1375).
به اعتقاد كارل منينجر سلامت رواني عبارت است از «سازش فرد با جهان اطرافش با حداكثر امكان، به گونه اي كه باعث شادي و برداشت مفيد و موثر و به طوركامل شود»(آقا بابا، 1385: 58).
از نظر لوينسن و همكاران نيز سلامت رواني عبارت است از اينكه : فرد چه احساسي نسبت به خود، محل زندگي، اطرافيان به خصوص باتوجه به مسئوليتي كه در مقابل ديگران دارد، چگونگي سازش وي با درآمد خود و شناخت موفقيت مكاني و زمان خويشتن (پورسلطاني، 1382: 32).
سلامت رواني، يك وضعيت رواني ذهني است كه از ويژگي‌هايي نظير: بهبود و مهارهيجانات، توانايي برقراري ارتباط با ديگران، توانايي مقابله با « تنيدگي» و مشكلات زندگي، و كنار گذاشتن هرگونه «اضطراب» و « نشانه‌هاي ناتواني» برخوردار است(آزاد، 1374: 20).
سلامت رواني حالت عملکرد موفقيت آميز کنش رواني است که حاصل آن فعاليت‌هاي ثمر بخش، روابط رضايت بخش با ديگران، توانايي سازگاري با تحولات و کنارآمدن با ناملايمات است(رسولي. اسلامي، 1392).
سلامت روان به عنوان يكي از ملاك‌هاي تعيين كننده سلامت عمومي‌افراد در نظر گرفته مي‌شود كه مفهوم آن عبارت از احساس خوب بودن و اطمينان از كارآمدي خود، اتكاء به خود، ظرفيت رقابت، تعلق بين نسلي و خودشكوفايي توانايي‌هاي بالقوه فكري، هيجاني و… مي‌باشد(جهاني‌هاشمي، 1386؛ حدادي کوهسار و همکاران، 1385 به نقل از مهري و صديقي، 1390: 298).
به عقيده آدلر 1973، سلامت روان يعني داشتن اهداف مشخص، روابط خانوادگي و اجتماعي مطلوب، کمک به همنوعان و کنترل عواطف و احساسات خود است(وردي، 1381). در حقيقت مفهوم سلامت رواني جنبه اي از مفهوم کلي سلامت است و به کليه روش‌ها و تدابيري اطلاق مي‌شود که براي جلوگيري از ابتلا به بيماري‌هاي رواني به کار مي‌روند.
در سال‌هاي اخير، انجمن کانادايي بهداشت رواني اين مفهوم را در سه قسمت تعريف کرده است؛ قسمت اول نگرش‌هاي مربوط به خود که شامل تسلط بر هيجان‌هاي خود، آگاهي از ضعف‌هاي خود و رضايت از خوشي‌هاي ساده است، قسمت دوم نگرش‌هاي مربوط به ديگران که شامل علاقه به دوستي‌هاي طولاني و صميمي، احساس تعلق به يک گروه و احساس مسئوليت‌ها، انگيزه توسعه امکانات و علايق خود، توانايي اخذ تصميم‌هاي شخصي و انگيزه خوب کار کردن است.
تعاريف ارائه شده از سلامتي، عموماً در سطح فردي و اجتماعي قابل طرح هستند و يکي از مهمترين و پذيرفته شده ترين آن، تعريف سازمان بهداشت جهاني در سال 1948 است : «سلامتي حالت رفاه و آسايش کامل رواني، جسمي‌و اجتماعي است و نه فقط فقدان بيماري و يا نقص عضو»(سازمان بهداشت جهاني61، 1998: 1).
مفهوم سلامت رواني شامل : تندرستي ذهني، درک خود اثربخشي(کارايي)، استقلال، شايستگي، وابستگي بين نسلي و شناخت توانايي براي درک منطقي و پتانسيل عاطفي مي‌باشد. همچنين در شرايط سلامت، زماني که افراد توانايي‌هاي خود را مي‌شناسند و توانايي مقابله با استرس‌هاي معمول زندگي را دارند و مي‌توانند به طور موثري در ساختن جامعه خود عمل کنند هم سلامت رواني تعريف مي‌شود (گزارش سازمان جهاني بهداشت، 2008؛ گيلبرت62، 2008: 5، به نقل از هزارجريبي و مهري، 1391: 47 ).
به عقيده فرويد انسان متعارف، کسي است که مراحل رشد جنسي را با موفقيت گذرانيده باشد و در هيچ يک از مراحل بيش از حد تثبيت نشده باشد. وي انسان نامتعارف را به دو گروه روان نژند و روان پريش تقسيم مي‌کند و هسته مرکزي بيماري رواني را اضطراب مي‌داند(شفيع آبادي وناصري، 1385: 52).
از نظر اونگ63 فرايندي که موجب يکپارچگي شخصيت انسان مي‌شود، فرديت يافتن يا تحقق خود است. در انسان فرديت يافته هيچ يک از وجود شخصيت، مسلط نيست نه هشيار و نه ناهشيار، نه يک کنش يا گرايش خاص و نه هيچ يک از الگوهاي کهن همه آنها به توازني هماهنگ رسيده اند(بياني، 1384: 144 به نقل از هزار جريبي و مهري، 1391: 47).
آدلر «تلاش براي برتري» را واقعيت اساسي زندگي به شمار مي‌آورد. اين برتري به معناي کمال است و نه احساس خودپسندانه و يا سلطه جويانه نسبت به ديگران (شولتز و شولتز، 1381: 98). البته افراد ديگري چون اريک فروم و هنري، موراي کارن هورناي و… با رويکردهاي روانکاوي جديد به بهداشت و سلامت روان به شکل مستقيم و غير مستقيم پرداخته اند. هنگامي‌که رشد انسان و سازمان‌هاي اجتماعي به نحو متناسب هماهنگ مي‌شود، در هر کدام از مراحل رشد رواني ـ اجتماعي، توانايي‌ها و استعدادهاي مشخصي ظهور مي‌نمايد. سلامت روان شناختي را مي‌توان در قبال اين توانايي‌ها و در هر مرحله از رشد رواني ـ اجتماعي تعريف نمود (خدا رحيمي‌و قريب، 1374: 78).
نگرش فرانکل به سلامت روان، تاکيد عمده را بر اراده معطوف به معنا مي‌گذارد جستجوي معنا مستلزم پذيرفتن مسئوليت شخصي است. هيچ کس و هيچ چيز به زندگي انسان معنا نمي‌دهد مگر خودش. انسان بايستي با احساس مسئوليت آزادانه با شرايط هستي و زندگي روبرو شود و معنايي در آن بيابد. به نظر فرانکل ماهيت وجودي انسان از سه عنصر «معنويت»، «آزادي» و «مسئوليت» تشکيل شده است و سلامت روان مستلزم تجربه شخصي اين سه عامل است (فرانکل، 1375: 55).
به نظر گلاسر انسان سالم کسي است که داراي ويژگي قبول واقعيت، قضاوت در درستي يا نادرستي رفتار و پذيرش مسئوليت رفتار و اعمال باشد و چنانچه در شخصي اين سه

این نوشته در No category ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید